دیشب خواب دیدم با چند نفر از اعضای خونواده رفتیم گورستان /دنبال گور خواهرم میگشتیم . با دلهره زیاد دور خودم میچرخیدم یه دفعه دیدم سر یه قبر نشستیم نمیدونستم گور خواهرم یا مادرم و یا داداشم است ...زن داداشم هم بود حلوا گذاشته بودیم داداشم با صدای بلند صحبت میکرد شاید هم قرآن میخواند و یا فاتحه میداد .میدونستم کارش باعث کوچیک شدنش میشه مدام قربون صدقه ش میرفتم و میگفتم بس کن /نگاهم میکرد احساس میکردم میخواد دلم را بدست بیاره ولی بازم شروع میکرد /زن داداشم ناراحت بود منم متاسف بودم که حق با اونه ....و مثل همیشه با حسرت بیدار شدم.
داداشم یکسال قبل - مادرم 8 سال پیش و خواهرم سال 1352 فوت شدن.

1 


